تبليغاتX
عشق شیشه ای

عشق شیشه ای

 السلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین

 

  کاش میشد به چشمات خیره شم بدون اینکه مجبور باشم چشمامو ببندم...کاش میشد دستاتو بگیرم بدون اینکه عکست تو دستم باشه...کاش میشد نگاهت کنم همین جا....نه توی رویا !!! 

 

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته...با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی...

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است... صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست...

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام...

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم،اما باز هم جای تو خالی است...

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خسته اشک می ریختم...شاید اگر جای تو بودم ؛طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم...شاید اگر جای تو بودم؛بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت1:2توسط مریم و مرجان |

السلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین

 

تو را نگاه میکنم که دیدنی ترین تویی.....و از تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی...من از تو حرف میزنم شب عاشقانه میشود... تو را ادامه میدهم همین ترانه میشود...کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود.... راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود....مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس....که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس...

 

 

 

الو سلام...

منزل خداست؟

این منم مزاحمی که آشناست...

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است...

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست...

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است!

به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟

الو...الو...

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد...

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر...

صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم...

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست...

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم...

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست...

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم...

دوباره زنگ می زنم ، دوباره... تا خدا خداست...

تا خدا خداست...


+نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت0:49توسط مریم و مرجان | |

السلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین

   فرا رسیدن ایام شهادت و سوگواری سرور و سالار شهیدان،آقا امام حسین رو خدمت همه شما عزیزان تسلیت عرض میکنم و امیدوارم که ما رو از دعای خیرتان محروم نفرمایید.... 

من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم،افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست

 

   عشق من       

در همه عالم گشتم و عاشق نشدم...

تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم...

سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه و من...

هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب ...

...

هميشه معني اضطراب من، بي تو...

هميشه ديدن بي پرده ی شما در خواب...

چه عاشقانه ی پوچي! تو خوب مي داني...

ميان اين همه رويا،فقط تويي كمياب...

و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم...

چه فصل خالي و تلخي ست سهم من زين خواب!!!

...

كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند ...

بسازد از تن من قطعه قطعه هاي مذاب...

و يا حضور تو را قصه قصه ، فصل به فصل...

بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پايان...

...

خدا کند که غزلهای آخرم باشد...

خدا کند که شوم در غمت خرابِ خراب...

چه روزگار غریبیست نازنین، آری...

نه حرف مانده برایم ، نه تاب و توان...

بیا... تمام کن این انتظار را در من...

بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب...

یکی نبود و یکی بود و او نبود... و من...

هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب...

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت0:21توسط مریم و مرجان |

گاه صدای خرد شدن خود را

زیر آوارهای انتظار میشنوم....

میدانم روزی زیر این آوارها جان خواهم سپرد !!!

اما لبهایم را...

 حتی برای کشیدن آهی باز نخواهم کرد...

چون سکوت،بلندترین فریاد من است...!!!!

 

...دوباره عکس تو را دیدم

اشک من جاری شد و

قلبم شکست و

چشمانم سنگین شد و

غمت در بندم کرد

دوباره عکس تو را دیدم و

غمت در بندم کرد و

سخت در آغوشم کشید و

یاد هر چیز را از من ربود و

یاد تو در ذهنم جاری شد

دوباره عکس تو را دیدم

از خدایم خواستم و

 :گفتم

 ...خدایم

مرا ذره ی گرد و غباری کن

 ...به خاک پاک پای یارم

 :گفتم

 ...خدایم

من حقیرم  

 ...چگونه این چنین عشقی کردی عطایم

+نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت0:52توسط مریم و مرجان | |

 تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نميشه...

جز تو چشمام واسه هيچكي نميباره ، تر نميشه...

هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته...

كاش بدوني...كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته...


 امشب...


همه چیز رو به راهه...


باورت می شه؟؟؟


دیگه یاد گرفته ام


شبها چه جوری با یاد تو بخوابم...


تو نگرانم نشو

...

همه چی رو یاد گرفته ام


راه رفتن تو این دنیا رو هم


بدون تو یاد گرفته ام

 

یاد گرفته ام که


چطور بی صدا گریه کنم...


یاد گرفته ام که چه جوری


هق هق گریه هامو


با بالشم بیصدا کنم...


یاد گرفتم که چه جوری با شنیدن صدات


خودم رو آروم کنم...


تو نگرانم نشو


همه چی رو یاد گرفته ام

...

یاد گرفته ام که


چطور با تو باشم


بی آنکه تو باشی...


یاد گرفته ام


نفس بکشم بدون تو...


یاد گرفته ام که


چطور نبودنت رو


با رویای با تو بودن...


و جای خالیت رو


با  فکر  کردن به تو


پر کنم...


تو نگرانم نشو


همه چی رو یاد گرفته ام

....

یاد گرفته ام


که بی تو بخندم...


یاد گرفته ام


که بی تو گریه کنم...


و مهم تر از همه


یاد گرفته ام


که با یادت زنده باشم و


زندگی کنم...


ولی اینو بدون که


فراموش کردنت رو


هیچوقت...


یاد نخواهم گرفت


هیچوقت...

+نوشته شده در یکشنبه 1388/09/22ساعت0:8توسط مریم و مرجان |

 

 دلتنگی....

آه...چقدر دوست داشتم تمام دلتنگی های این روزها رو با کسی تقسیم میکردم و یا کسی بود برای گوش دادن و درد دل کردن...

بماند که آنقدر فاصله زیاد شده که هر چه فریاد میزنم، گویا صدایم را نه تو میشنوی،نه هیچ کس دیگر....!!!

  

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی.......

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین.....

ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی........

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی........

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند.....

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی........

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل.....

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی........

همیشه قلب بیمارم به یاد تو شود روشن......

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی.......

+نوشته شده در جمعه 1388/09/20ساعت1:18توسط مریم و مرجان | |

 

به اندازه ی معصوميت تمام قدم هايي كه روي كوچه هاي قلب ويرانم نهادي، به اندازه ي دلتنگي هاي دل كوچكم كه هنگام دوري از تو،سراغ صدای مهربانت را مي گيرند دوستت دارم... 

 

چقدر سخته....

چقدر سخته کسی رو که دوستش داشته باشی ازش جدا باشی... چقدر سخته براش بمیری ولی اون ندونه... چقد سخته که اشکاتو زود پاک کنی تا کسی نفهمه... چقدر سخته عاشق باشی و کسی ندونه... چقدر سخته که نگاش کنی اما از نگات هیچ چیزی نخونه... قشنگی عشق که میگین شاید این باشه که فقط تو اونو دوست داشته باشی... سخته که به قربون چشمهاش بری تو رویات...من هم مثل همه دلم میخواد یه کسی رو داشته باشم تا سر روی شونه هاش بزارم دوسش داشته باشم تا احساس تنهایی نکنم اما همش به خودم میگم که یه روز میاد اون کسی که میخوای یا این تقدیرمه که باید تنها بمونم... چقدر سخته که همه به یه چشم دیگه نگاهت کنن... چقدر سخته که هروز بشینی و روزها و سالها را بشماری تا شاید یه روز ببینیش آخرش هم نتونی... یه بغضی تو گلوت باشه که هیچ وقت نتونی آزادش کنی ... خودتو شاد نشون بدی ولی تو دلت خیلی غم داشته باشی... روز و شبت یکی شده باشه... وقتی که دیگه نا امید شدی از دیدنش بخوای هر روز با تنهاییت همین جور سر کنی... بخوای دستشو بگیری ولی نتونی...حتی تو رویاتم نتونی پیشش باشی...بخوای یه بار دیگه خوابشو ببینی ولی حتی به خوابتم نیاد

بخوای خودت رو به بیخیالی بزنی ولی بازم نتونی... آخه مگه میشه آدم عشقش رو از یاد ببره و بهش فکر نکنه ؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/18ساعت1:9توسط مریم و مرجان |

 ...شبي غروب مي كنم كنار چشمهاي تو

 ...و بي گناه مي روم به دار چشمهاي تو

 ...من از تمام عاشقي به اين بسنده مي كنم

   ...كه يك دقيقه سر كنم كنار چشمهاي تو

 

  ...سلام
 

...من بد نیستم

...تو هم بد نباشی خوب است

حواشی خیالم پر از بی برگی است

و حوالی خانمان هیچ اتفاق تازه ای نمی افتد

...شهر پر از هوای پاک و مطبوع است

...ببین 

...چقدر زود چشمهایت با همین چند خط خسته شد

اما من هر شب میلیون ها حرف بی معنی را برای خاطر تو شعر می کنم

...و هرگز خسته نمی شوم 

...دیگر از من گذشته که واژه فراموشی را هجی کنم

:اما سلام دو بخش است 

...یکی برای من 

...و دیگری اگر دوست داری مال تو باشد

خسته ات نمی کنم

...بخواب

بخواب تا از خوابت یواشکی عبور کنم

و پا به جاده رویاهای محالت بگذارم  

 !!! ای رویای محال من

+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت0:58توسط مریم و مرجان | |

عید امامت و ولایت،عید سعید غدیر خم را خدمت همه شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض میکنیم

جلوه‏ گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر
 
رودها با یکدگر پیوست کم‏کم سیل شد
موج مى‏ زد سیل مردم مثل دریا در غدیر
 
هدیه جبریل بود  الیوم اکملت لکم
وحى آمد در مبارک باد مولى در غدیر
 
با وجود فیض  اتممت علیکم نعمتى
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر
 
بر سر دست نبى هر کس على را دید گفت
آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر
 
بر لبش گل واژه من کنت مولا  تا نشست
گلبن پاک ولایت شد شکوفا در غدیر
 
برکه خورشید در تاریخ نامى آشناست
شیعه جوشیده ‏ست از آن تاریخ آنجا در غدیر
 
گر چه در آن لحظه شیرین کسى باور نداشت
مى‏ توان انکار دریا کرد حتى در غدیر
           
باغبان وحى مى ‏دانست از روز نخست
عمر کوتاهى‏ست در لبخند گل ها در غدیر
           
دیده ‏ها در حسرت یک قطره از آن چشمه ماند
این زلال معرفت خشکید آیا در غدیر ؟
 
دل درون سینه‏ ها در تاب و تب بود اى دریغ
کس نمى‏ داند چه حالى داشت زهرا در غدیر...

التماس دعا...


           

+نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت12:45توسط مریم و مرجان |

دوباره دلم واسه حرمت چشم هات تنگهدوباره این دل دیوونه واست دلتنگه

 ...زیبا سلام 

 ...زیبا! هوای حوصله ابریست
 ...چشمی از عشق، ببخشایم تا رودِ آفتاب بشوید دلتنگی مرا
 ...زیبا! کنار حوصله ام بنشین،بنشین و مرا به شط غزل بنشان
 ...بنشان مرا به منظره ی عشق
 ...بنشان مرا به منظره ی باران
 ...بنشان مرا به منظره ی رویش
 ... من با تو سبز می شوم
 ...زیبا سلام

 

 بی تو....

 ...وقتی تو سیاهی شب تن تو ،تو خواب نازه

 ...یه کسی یه جای دنیا با تو رویاشو میسازه

 ...وقتی دلتنگ تو میشه تا سپیده بیقراره

 ...نمیتونه حتی بی تو چشماشو رو هم بذاره

 ...بی تو دنیا رو نمیخوام

 ...بی تو دنیا رو نمیخوام

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/11ساعت23:34توسط مریم و مرجان | |